تبليغاتX
دفترچه ی عشق


دفترچه ی عشق





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

خیال من...

من به طلوع كاغذ صبح اسم ترا نوشتم و در مسير پر پيچ و خم عاشقي نغمه ي ترا سرودم و با كوله باري از خيال و آرزوهاي محال در آسمان زندگي به پرواز در آمدم . سهم من عاشقي شد و ديگر هيچ ...

آتشي از عشق در دل پنهان نموده ام و خاطراتي از نهال جواني را تفسير كرده ام .در جاده ي خيس شب قدم ميزنم بدون آنكه درختي در عبورم باشد و پرنده اي به شانه هايم مي نشيند و من از فصل ها مي گذرم و در متن شرجي آوازم ، بال و پري به پرواز در مي ايد .

نجواي پيچك در باغ مي پيچد و احساسي اقاقي شكوفه مي كند . بوي گل هاي شب بو در نگاه باغ مي شكفد و آنگاه لبخند همچون گل فردا را مي بينم كه با هم از فراخ دشت هاي سبز شاليزاران مي گذريم تا همگام شاخه هاي شكسته در هجوم باد باشيم...


نويسنده: عسل مورخ: جمعه یکم آذر 1387 در ساعت: 0:20
|+|

تنها

از درد بي كسي دارم يواش يواش زار مي زنم ، واسه تموم قصه ها اسمتوفرياد مي زنم ، مي خوام بگم دوست دارم ، عاشقتم تا آخرش

رسمش نبود كه بي وفا منو كشتي از اولش ، هيچي نخواستم غير تو دوست داشتم همين و بس ، فكر نمي كردم كه بري من مي مونم تو اين قفس ، رفتي و من با خاطر عطر تن تو زنده ام ، رفتي ولي بدون عزيز حقم نبود كه بي توام...

تو اين قمار بي كسي تنها منم بازيگرش، بازيچه ي دست تو و بازيچه ي دست همه

از درد بي كسي دارم يواش يواش زار مي زنم . واسه تموم قصه ها اسمتو فرياد مي زنم .

                                         

خيلي وقته كه چيزي ننوشتم نه براي خودم ، نه براي شما و نه براي اون كسي كه مطمئنم هر هفته شايدم هر روز منتظر نامه هامه ...

نمي دونم شايد زيادي نا اميد شدم اما تا الان هر چيزي كه داشتمو ازم گرفته . هر چيز خوبي كه داشتم.خوشحال بودم كه هنوز يه چيز برام مونده اما اونم امشب براي هميشه مثل بقيه ي چيزام از دستم رفت...

نمي دونم ديگه به جز زندگيم چيزي برام مونده يا نه اما راستش گرفتن اين يكي مي تونه زيباترين اتفاق زندگيم باشه. دوباره برگشتم به چند سال پيش وقتي از زندگي متنفر بودم ... حالا با اينكه خيلي مي گذره اما حس مي كنم دوباره همون ماجراها داره اتفاق مي افته اما اين بار خيلي بي رحمانه تر...

شايد اينم يه امتحان ، مثل گذشته اما اين يكي سخت تر ، سخت ترين امتحانم ...

 


نويسنده: عسل مورخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 در ساعت: 23:44
|+|

پاییز

از چهره ي طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

 

پاييز اي مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگ هاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري ؟

 

جز غم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره وخاموشت ؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

 

در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پرده هاي مبهم پندارم

 

پاييز اي سرود خيال انگيز

پاييز اي ترانه ي محنت بار

پاييز اي تبسم افسرده

بر چهره ي طبيعت افسونكار

 پائيز تهران


نويسنده: عسل مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 20:54
|+|

عکس خدا در اشک عاشق است...

قطره دلش دريا مي خواست . خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود . هر بار خدا مي گفت : « از قطره تا دريا راهيست طولاني . راهي از رنج و عشق و صبوري . هر قطره را لياقت دريا نيست.»

قطره عبور كرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت . قطره ايستاد و منجمد شد . قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت .

تا روزي كه خدا گفت : « امروز روز توست ، روز دريا شدن . » خدا قطره را به دريا رساند . قطره طعم دريا را چشيد . طعم دريا شدن را . اما...

روزي قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر ، آري از دريا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت : « هست »

 قطره گفت : پس من آن را مي خواهم بزرگترين را بي نهايت را .

                         

 خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : « اينجا بي نهايت است . »

آدم عاشق بود . دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد . اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت . آدم همه ي عشقش را توي يك قطره ريخت . قطره از قلب عاشق عبور كرد . و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد خدا گفت : « حالا تو بي نهايتي ، زيرا كه عكس من در اشك عاشق است .»

 

 


نويسنده: عسل مورخ: سه شنبه دوم مهر 1387 در ساعت: 16:55
|+|

طرحی از یک نگاه...

نگاهت ...

طولاني ترين بوسه است

به هنگام وداع كه مرگ را

در برق دشنه ي جلادان به انتظار مي كشد

نگاهت...

سبز ترين مزرعه است

كه پرنده ي سرگردان نگاهم را

 در آلا چيق مژگانت

پناه مي دهد.

نگاهت ...

امن ترين جاده است براي گريز

و بلند ترين حصار است

براي عزلت .

نگاهت...

كوتاهترين زمان است براي اميدواري

و وسيعترين سايبان است

براي فراغت...


نويسنده: عسل مورخ: سه شنبه دوم مهر 1387 در ساعت: 16:54
|+|

دخترک عاشق

 تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم .

 باغبان از پي من تند دويد . سيب را در دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه

. سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز سال هاست خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت؟


نويسنده: عسل مورخ: سه شنبه دوم مهر 1387 در ساعت: 16:52
|+|

-------

در گذر گاه زمان به دور دستها مي نگرم ، به آن سو... به آن ناكجا ... به آن ناپيدا... به آنجا كه مي خواهم لحظه اي را بي دغدغه در آن مكان رويايي سپري كنم . خود را به دستها ي مهربان نسيم مي سپارم تا مرا با خود به آغوش آسمان ببرد . به آن اوج ..به آن دست نيافتني ...

از كوچه پس كوچه هاي شهرم پر مي گشايم و به جايي ديگر هجرت مي كنم به جايي كه بتوانم عشق را بي ريا بيابم و آن را عاشقانه و بي مشكل در كنج خلوت خانه ي دلم جاي دهم . به جايي قد م مي گذارم كه آسمان محبتش بي منت و خورشيد شفقتش بي ريا باشد . مي روم به جايي كه نامش را نمي دانم ولي اين را باور دارم كه در آن جا نسيم بي رحمانه شاخه ي نازك وجودم را نخواهد شكست و زمانه ي بي مروت گلبرگ هايم را با خنجر زهر آلود و بي عاطفه اش پر پر نخواهد كرد و زير پاهاي سنگين و خشك شده از احساسش لگد مال نخواهد كرد مي روم آنجا كه عطر اقاقي ها مصنوعي نباشد . صداي چكاوك ها از روي اجبار بر فضا طنين انداز نشده باشد و تولد گلبرگها و شكوفايي از روي اجبار نباشد . مي روم به آنجا كه فدا شدن ارزش داشته باشد و خاكسپاري عشق در خلوت خانه ي دل بي مراسم سوزناك برگزار شود ...


نويسنده: عسل مورخ: دوشنبه یکم مهر 1387 در ساعت: 15:3
|+|

راز عشق

   هنوز هم سوار مركب خيال من تويي

  هنوز هم يگانه شاهكار اين قلم تويي

  هر آن به ياد تو به مدح عشق مي رسم

  و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تويي

 

  اگر كه عشق راز هستي است

   تو راز نه ... كه عشق هستي و تمام هستي ام  تويي

  به شوق مرده در نگاه خويش مژده مي دهم

  كه پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تويي 

  زلال و پاك مثل چشمه اي

  و من ز جنس سنگريزه هاي بي بها

  براي من طلوع كن... براي من

  هم او كه هستي اش بدون تو رسيد به انتهاي انتها

  خروش كن درون من

  كه تو تمام معني ترانه اي

  غزل براي معني تو كو چك است

  و من حقير تر  از تصورت

  هنوز هم تو بهترين خيال عاشقانه اي

  نشانه ي ظهور بودي و دليل بي دليل من براي حذف قيد ها

  چه نيك گرفته اي ز من...

  عنان اسب سركش نگاه را بيا

  بيا كه حال وقت سازش است

  بيا كه دل اسير صد هزار خواهش است

  بيا كه تا هنوز هم

  صداي پاي هر مسافري مرا به شهر خاطرات مي برد

  حضور هر شقايقي

  تو را به ياد مي آورد

  و عطر ياس هاي بي قرار

  به صد هزار خيال خام

مرا به دشت خواب مي برد

  تويي قرار بي قرار من

  تويي تصور ز لال من

  و من هنوز اسير لحظه هاي سوخته

  براي با تو بودن است... كه انتظار مي كشم ...


نويسنده: عسل مورخ: دوشنبه یکم مهر 1387 در ساعت: 14:26
|+|

تنهایی...
 View Full Size Image

ديگر كسي مرا صدا نخواهد كرد

بعد از اين منم و يك سكوت جاويد

با حسرتي به بلنداي يك تجربه ي تلخ

با سنگيني غصه هايي كه به فلك سر زده و كينه اي كه از سرنوشت در وجودم غوغا نموده و نفرتي كه از زندگي در من به اوج رسيده ...

ديگر كسي نام مرا فرياد نخواهد كرد . خاموش و ساكت ، همچون گذشته اي شيرين و به سكوت نشسته و آينده اي تاريك .

مي روم فراموش كنم كه فراموش شده ام و خسته تر از هميشه به آغازي بي آغاز رسيدم . مي روم با دستهايي رنگين از تمنا ، به عشق نابودي ، تا همچون اسيري سركش و پر ادعا سر به تيغ تقدير بسپارم و مردن ر ا در زنده بودن تجربه كنم .


نويسنده: عسل مورخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 در ساعت: 20:38
|+|

صدایم کن قبل از آنکه به انتها برسم ...

- مي دانم كه روزي با يك دنيا عشق ناب و دستهايي از محبت لبريز و وجودي مملو ء از خواستن ...خواهي آمد .

و من امروز در هر لحظه ي عمرم براي بازگشت تو لحظه ها را شمرده و انتظار مي كشم . دلم جلوتر از دروازه هاي زمان و وجودم پيوند خورده به آسمان ،  خواب و خيال و حقيقت را با هم مي جويم براي يافتنت ...

كاش داشتنت ميسر بود وقتي هراس هرگز نبودنت به رشته ها ي اميدم چنگ مي زند و با گيتار شكسته ي قلبم ، آهنگ يأس  مي نوازد . وقتي با احساس هزار وصله و ترحم آميز، روبروي ضريح معجزه ، اميد بودنت را تكدي مي كنم از تو گفتن و تو را خواستن دلخوشي روزانه ي من است و وجودم هر لحظه غرق خاطر توست .

نقاشي نگاه عاشقت بر تصوير مرطوب چشمانم و ايثار جانسوز بوسه هايت روي گونه هاي تبدارم همه و همه تويي... ومن يك قايق شكسته در خيالت ...

چطور مي شود كه تو همه ي اميد م براي ايستادني ؟ همه ي دلخوشي ام براي استوار ماندني .. . همه ي عشقم براي جاويد بودني ؟

مي توانم بدون تو بمانم ؟ نه ممكن نيست ...باز هم با تمام محال بودنت به تو مي انديشم و آغوش خالي از تشويش و دستان گرمت ، و تو را مي خواهم ديوانه وار...  شايد براي آرام گرفتن به قدر و عظمت يك عمر انساني و شايد براي اثبات خواستن بي مدت .

 چشمانم جز تكيه گاه دستانت دستي نمي بيند و وجودم جز به نوازش تو نمي انديشد .

بيا... اگر در اين سرماي تنهايي گرماي آخرين نگاهي را مي طلبي كه اولين تصوير حك شده بر قاب تصورم بودي ...

 


نويسنده: عسل مورخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 در ساعت: 19:40
|+|

دلیل بارش باران

نهايت عشق ، اوج باور و سر حد احساسي آسماني است ...

وقتي نسيم عشق دستهاي سپيد ابرهاي عاشق را به دست هم مي سپارد به يمن اين پيوند پاك ، وجودشان از اشك شوق مي ريزد .

چه دليلي دارد در بهترين لحظات زندگيشان فرياد خصمانه بكشند و يا ضجه كنند .اين فريادها هلهله ي شادي ابرهاست و چه عاشقانه است وصل آسماني سحاب هاي آسمان . پيوند پاكشان شوق جوشش را در وجود خاكي و خشك زمين زنده مي كند و بهترين فريادها را به سكوت جاري در بستر خاك هديه مي كنند جاري مي شوند و به سوي هدفي ناب تر از ناب ...

هر قطره در آرزوي دريا شدن به عشق رسيدن و دوباره جاري شدن

بارش باران تصور زلالي است از زيستن

شايد به همين دليل عشق پاك آسماني است. ..


نويسنده: عسل مورخ: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 در ساعت: 19:20
|+|

عشق چیست؟؟؟؟؟؟

يك سال از اون عهد مي گذشت و من توي تنهايي  زندگي رو براي خودم جهنم كرده بودم . آذر ماه بود و هوا سرد . اما من داغ داغ بودم و با يه لباس نازك روي پله  ها نشسته بودم و به كوچه نگاه مي كردم . كوچه مثل همه ي شب هاي ديگه تاريك بود و من از اين تاريكي لذت مي بردم . تا اينكه د وباره اون نگاه طوفاني رو ديدم ، دوباره خاطرات يك سال تنهايي از جلوي چشمام گذشت اما نه ، اين بار اون نبود كه نگاهم مي كرد من بودم كه با چشمام ازش خواهش مي كردم .

اين همه شباهت بين دو نفر باور نكردني بود . دوباره دستام لرزيد ... دوباره اشك توي چشمام حلقه زد .  

نمي دونم چه طوري و چقدر اتفاقي ، اما در عرض يك ساعت اون شماره ي منو داشت و ما داشتيم با هم صحبت مي كرديم .

- جانم ،بفرماييد ...

-علو ... تو عادت داري وقتي بخواي به كسي شماره بدي انقدر اذيتش كني ؟

- عليك سلام ، آره منم خوبم . مرسي تو چطوري .

- سلامو كوچيكتر مي ده . اينو يادت باشه ...

با اين حرفم خواستم بهش بگم كه يعني ...يعني تو بايد ... چيزه ديگه ... يعني بايد تو منو تحويل بگيري ... مي فهميد كه؟؟؟؟؟؟؟

اما اون با جدي حرف زدنش بهم گفت از اين خبرا نيست ...

راستش هم تعجب كردم هم خوشم اومد . آخه اولين كسي بود كه انقدر راحت منو ناديده گرفت.

پيش خودم گفتم بهت ثابت مي كنم ... اصلا يادم رفته بود كه براي چي بهش شمارمو دادم . يادم رفته بود كه اون منو ياد دوست قديميم انداخته بود . حالا فقط خورد كردنش برام مهم بود و تسليم شدنش در مقابل من..

مي خواستم بهش بفهمونم كه تو هم مثل بقيه اي . مثل همه ي پسرا.. نمي توني خيلي دووم بياري .

اما توي تمام مدت دوستيمون هر چي من بيشتر نرم مي شدم اون سخت تر مي شد . ديگه كلافه شده بودم من داشتم مي مردم براي اينكه فقط يك بار بهم بگه دوست دارم و اون هميشه مي گفت :

- لازم نيست من بگم . تو بايد از تك تك كارام اينو بفهمي .

 از حق نگذريم با همه كاراش هم بهم نشون ميداد كه چقدر دوسم داره ...

اما من پر توقع بودم . البته اونم همينطور . ما هر دو ارديبهشت ماهي بوديم و هردو لجباز . هميشه من مي گفتم حرف ، حرف منه . اونم مي گفت من مردم پس حرف من مهمه .

مي گفتم تا من نخوام نمي توني كاري كني . مي گفت مجبورت مي كنم ...و هميشه برام اين شعرو مي خوند ...

بدين افسونگري ، وحشي نگاهي

مزن بر چهره رنگ بي گناهي

شرابي تو ، شراب زندگي بخش

شبي مي نوشمت ، خواهي نخواهي ...

 من عاشق زور شنيدن از طرف اون بودم اما غرورم نمي ذاشت به حرفاش گوش بدم . دوباره اين غرور لعنتي به سراغم اومده بود ... اون بهم مي گفت حق نداري فلان كارو بكني منم مي گفتم هر وقت ازت اجازه گرفتم نظر بده ...

خلاصه اينكه ما هر روز حداقل 10 ساعت با هم حرف مي زديم و همديگرو مي ديدم تا اينكه 4 روز بهم زنگ نزد .. منم كه مثل هميشه به خودم مي گفتم اگه من بهش زنگ بزنم مي گه عجب دختر آويزونيه .. ول نمي كنه ما رو...

اما من مي دونستم كه اين بهانه ست . اي كاش اون موقع بهش زنگ مي زدم اگر اين كارو مي كردم هرگز از هم جدا نمي شديم ..

بعد از 4 روز وقتي صداشو شنيدم از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم اما زبونم مثل هميشه تيز بود ... بهم گفت خوشحال نشدي از اينكه صدامو شنيدي ؟ بهش گفتم : فكر مي كردم حداقل چند روز ديگه از دستت را حت با شم ... اين حرفم انقدر براش سنگين بود كه به راحتي مي تونستم حس كنم گريه هاشو... باور نداشتم كه اون گريه كنه . كسي كه انقدر مغروره ... حتي از من هم بيشتر...

من دوسش داشتم اما نمي دونستم چرا؟ شباهت؟ نه .... توي لحظه ي اول شايد شبيه دوست قديميم بود اما از زمين تا آسمون با هم تفاوت داشتند ...

اون هم منو دوست داشت . اما بازم نمي دونم چرا ؟

اون هميشه مي گفت : تو براي مني و من مالك توام يعني هر اجازه اي رو روي تو دارم . اما من مي گفتم آدم زنده صاحب نمي خواد .من خودم مالك خودمم.

اون هميشه با تمام نفوذ و قدرتي كه داشت بهم مي گفت : من براي تو ساده ترينم . اون بهم مي گفت كه من الهه ي اونم و اون طور كه دوست داشت به قول خودش منو ستايش مي كرد . اما من هيچ وقت احساساتشو جدي نگرفتم .

5 ماه از دوستيمون مي گذشت و ما دعواي بدي با هم كرده بوديم سر حرف اشتباهي كه من زده بودم و اصلا نمي خواستم ازش عذر خواهي كنم و اون هم به خودش اين اجازه رو نمي داد كه قبل از منت كشي از طرف من باهام صحبت كنه . براي اينكه لج منو در بياره و به من بفهمونه كه ارزشي براش ندارم توي كوچه ايستاده بود و با دوستش با صداي بلند براي هم حرف مي زدندو مي خنديدند . اما من توي خونه صداي خنده هاش رو مي شنيدمو براي دوباره حرف زدن باهاش گريه مي كردم . اي كاش اون هم صداي گريه هامو مي شنيد . آخه هيچ وقت نمي تونست تحمل كنه گريه هامو و شايد اينجوري كمي مهربونتر مي شد .

اون موقع بود كه نمي فهميدم عشق يعني چي ؟ مرگ لحظه هام ؟ انتظار؟ بي توجهي ؟ نمي فهميدم كه چي توي اين كوه يخ منو جذب كرده اما مي دونستم كه بدون اون مي ميرم ...

" كاش مي ديدم چيست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم بهاري ست

آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را مي تاباني

بال مژگان بلندت را مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد.. "

 


نويسنده: عسل مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 22:59
|+|

میعاد عاشقانه

براي يك بار ديگر با قلب پاك تو ميعاد مي بندم . ميعادي هميشگي كه حتي بعد از مرگ هم جاودانه خواهد ماند . ميعادي كه از آن صداي موسيقي مهر و عاطفه به گوش مي رسد... بيا تا در اين ميعاد عاشقانه نت موسيقي عشقمان را با هم ،هم نوا كنيم كه صداي دلنواز آن چون افسانه ي ليلي و مجنون در همه عالم بپيچد و تمامي عاشقان عالم را به روياها ي زيباي با هم بودن ببرد . و هنگامي كه در گوش هم نغمه ي عشق مي خوانند به ياد ميعاد عاشقانه اي بيفتند كه دل دو عاشق پاك را براي ابد به هم پيوند مي زند ..

آري ميعاد عاشقانه در واقع يك موسيقي است از قلب عاشق من و تو كه جز عشق هم چيزي نخواهيم ديد و نمي خواهيم .

عشق ، يعني يكي شدن ، يعني وجود پاك ديگري را در درون خويش حس كردن و من با تمامي وجود عشق تو را در قلب خود حس مي كنم و باز هم مي گويم تو نويد دهنده ي اين كلمات عاشقانه اي در اين ميعاد گاه ، ميعاد گاهي كه گرچه از وجود مادي تو تهي مي باشد اما ياد تو و عشق تو جاودانه بر آن سايه افكنده و بوي خوش عشق را به مشامم مي رساند .

- لحظه هاي عاشقي بدون اون و بدون صداي گرمش مي گذشتند و من براي هميشه تنها شده بودم و تنهايي بزرگترين دردم بود كه كم كم به اون عادت كردم ...

من با خودم عهد بستم كه هميشه با ياد اون باشم. تصوير چشماي بي قرارش يك لحظه از ذهنم نمي رفت . با ديدن هر پسري هزار بار به خوم لعنت مي فرستادم كه چرا اون رو رنجوندم ؟ چرا حتي يك بار به اون حس واقعيم رو نشون ندادم؟

چرا انقدر مغرور بودم و حالا از اين غرور متنفر . غروري كه باعث شد براي هميشه تنها بمونم .

من با خيال اون زندگي مي كردم و سخت تر از هميشه شده بودم . مقصر بودم اما لبريز از كينه ...

ديگه هيچ حسي نداشتم و زندگي آدما برام بي اهميت بود .

از همه متنفر بودم و بيشتر از همه از خودم ...اما همون طور كه گفتم شرايط هميشه يك جور نمي مونه.

باز هم منم و تنهايي بنفش و خاطرات سبز باقي مانده از بودن تو.

منم و صداي گذر لحظه هاي گذران عمر .

 خوشبختي هاي كوچك و كوچكترين بهانه ها ي من براي زيستن و باور حضور كمرنگي كه تو در ديروز عمرم داشتي .

حالا منم و تنهايي و دنيايي از تيرگي هاي ناپيدا .

مي ترسم هم از امروز هم از فردا .

چشم به جاده هاي انتظار دوخته ام ... بي آنكه بدانم چرا .

گويا درون خاموشم دلتنگ روشنايي چشماني آسماني ست . شايد اين منم كه خورشيد را مي جويد در تاريكي ظلماني شب . شبي هزار ساله و بي انتها

 فردا راه ديگري را براي رسيد به تو تجربه خواهم كرد ، اگر به فردا برسم و اگر فردايي باشد در وراي فرداها

View Full Size Image


نويسنده: عسل مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 20:15
|+|

اولین عشق

سلام به دوستاي خوبم

مي خوام از خاطرات يه آدمك چوبي بنويسم .آدمكي كه حالا...

تا جايي كه يادم مي ياد هميشه سختترين بودم و دست نيافتني ترين اما شرايط هميشه يك جور نمي مونه ...

از يه شعر شروع مي كنم شعر مورد علاقم . اميدوارم كه خوشتون بياد و نظر   يادتون نره ...

«عشق كهن »

 چشمان من به ديده ي او خيره مانده بود

                 جوشيد ياد عشق كهن در نگاه ما

 آه از آن صفاي خدايي زبان دل

                  اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما

 ناگاه عشق مرده سر از سينه بر كشيد

                  آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم

 آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

                  آهي كشيد از حسرت كه اين منم

 باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب

                   باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود

 ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت 

                   من ديگر آن نبودم و او ديگر آن نبود

اين اتفاق درست 2 سال پيش افتاد وقتي كه من بعد از يكسال كسي رو مي ديدم كه با همه ي وجود دوسش داشتم و خودم با كاري كه كردم اون رو رنجوندم . با تمامي اين شرايط بعد از يكسال كه منو ديد به زمين افتاد و شروع كرد به گريه كردن .

وقتي گريه مي كرد بدنم مي لرزيد ،يخ كرده بودم  نفسم بند اومده بود آخه نمي تونستم درياي چشماشو طوفاني ببينم . منم گريه كردم . منم افتادم زمين ... اما خيلي دير. وقتي كه فهميدم اون ديگه رفته .ديگه نمي تونستم كاري كنم . من خودم خواسته بودم كه تنها باشم و حالا دير شده بود براي جبران كاري كه كرده بودم .

 

همه را مي شنوم

مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

 تو بيا

تو بمان با من

تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

 ريسماني كن از آن موي دراز

 تو بگير

 تو ببند ...

و اون موقع من موندم و يك دنيا حسرت ....


نويسنده: عسل مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 20:0
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+